از من... براي تو

<< بين من و دنيا شيشه ايست، نوشتن راهي است براي گذر از اين شيشه بي آنكه بشكند >>


... باقــــــــــــــي بقايتــــــــــــــــــان


--------------------

بعد نوشت:

سلام و درود ...
از دوستانی که این چند روزه جویای احوالم شدند ممنونم و یک عذر خواهی به این خوبان بدهکارم از اینکه بیخبر رفتم. و همینطور سپاسگذار همه دوستان خوبم هستم که این مدت اینجا همیشه یار و همراهم بودند.
این چند روزه کم حوصله بودم و اذیتهای گاه و بیگاه بلاگفا هم که تمامی ندارد!!، مزید بر علت شد تا از اینجا دل بکنم. بقولی: عطایش را به لقایش بخشیدیم. شايد روزي برگشتم اما گمان نكنم ديگر بلاگفا.
دوستان خوبی اینجا داشتم و دارم که وجودشون برام خیلی ارزشمنده. فراموشتون نمیکنم و حتما بهتون سر میزنم. خسته ام... میخوام یه مدت دور باشم از این فضا، وبلاگ و ... . گاهی باید بگذاریم و بگذریم با همه دلبستگیها..... در پناه حق

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست
اجزای وجود من همه دوست گرفت
نامیست زمن باقی و دیگر همه اوست

"حضرت مولانا"

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 14:11 توسط نيما| |

چه‌ نادانند و ساده اندیش، آنان‌ كه‌ می‌پندارند عشق‌، از طریق همنشینی دراز مدت و همراهی‌ مستمر پدید می‌آید. حقیقت‌ آن‌ است‌ كه‌ عشق‌ و محبت حقیقی‌، حاصل‌ تفاهم‌ روح‌ و روان طرفین است‌ که در یك‌ لحظه حاصل میگیرد و احتیاج به گذشت زمان طولانی ندارد. عشق اگر در یك‌ لحظه‌ ایجاد نگردد، با گذر سال‌ها و نسل‌ها نیز به‌ وجود نخواهد آمد...

***

پ.ن: چند روز پیش رمان کوتاه و عاشقانه "بالهای شکسته" ی خلیل جبران را خواندم. داستانیست واقعی و تاثیر گذار از عشق عمیق خلیل جبران به دختری بنام سلما (اولین عشق جبران). .... همچنان دارم به این گفته جبران می اندیشم...

آیا واقعا عشق در لحظه پدید می آید!؟ به گذشته برمیگردم... سالها پیش... و آن لحظه که هنوز پشت پلکهایم نقش بسته! ...


دانلود كتاب "بالهاي شكسته" از اينجا

لينك منبع ، با تشكر از امير براهوئي

نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 21:19 توسط نيما| |

زماني زني را مي شناختم كه پيوسته به مردش مي گفت:

""تو تمام خاطرات ما را از ياد برده اي. زندگي روزمره حافظه تو را تسطيع كرده است. تو قدرت تخيلت را به قدرت تامين آينده تبديل كرده اي. تو مرا حذف كرده اي حذف...""

و مرد صبورانه و مهربان جواب مي‌داد:

""نه... به خدا نه... من با خود تو زندگي مي كنم نه با خاطرات تو. من تو را به عينه همين طور كه روبروي من ايستاده اي، يا ظرف مي‌شويي يا سيب زميني پوست مي‌كني يا لباس تازه‌ات را اندازه مي‌كني عاشقم، نه آن طور كه آن وقتها بودي. من تو را عاشقم نه خاطراتت را. و تو چون مرا دوست نداري به آن يك مشت خاطره، سنگواره‌هاي تكه تكه آويخته اي!""

"یک عاشقانه آرام – زنده ياد نادر ابراهيمي"

***

سنگان، تكه اي از بهشت!

گزارش تصويري مسير كوهنوردي آبشار سنگان را در ادامه مطلب ببينيد.

***

عكسي زيبا و كلوزآپ از گل لاله وحشي، سنگان. مناسب براي بك گراند. لينك دانلود - 530k


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 7:41 توسط نيما| |

در اندیشه ی آن نیستم
که برابر عشق تو قیام کنم
یا که مقاومت . . .
زیرا من و تمامی شعرهایم
ساخته‌ی دستان تواند . . .
لیک همه حیرتم از آن است
که دور و برم را زنانی گرفته اند
و جز تو کسی نمی بینم . . .

"نزار قبانی"

***

سپاسگزار معلمی هستم که اندیشیدن را به من آموخت ، نه اندیشه ها را . . .** روزت مبارك **

***

گزارش تصویری کوهپیمایی "گلابدره" (ادامه مطلب)


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 7:28 توسط نيما| |

درخت گم می کند برگ هایش را
و لب
گردی اش را
و زن
زنانه گی اش را
جز بوی تو که نمی خواهد
از روزنه‌ی حافظه ام بگذرد.

 "نزار قباني"

***

گاهي عشق چقدر ساده است ... :

سلام مريم ...! (كليك كنيد)

***

ترانه بسيار زيباي "فقط در همين حد" با صداي بابك مافي (با تم ملايم و غمگين). دانلود كنيد. گوش بديد و لذت ببريد. آلبوم Collection كه سال 89 توسط اين خواننده توانا بصورت غير رسمي عرضه شد بنظرم يكي از بهترينهاي 89 بود. از تهيه و دانلود اين آلبوم زيبا هم غافل نشويد.

لينك دانلود - كيفيت: 128k ، حجم: 3M

***

گزارش كوهپيمايي، قله پهنه سار (ادامه مطلب)


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 14:13 توسط نيما| |

تو آئینه را می زنی می‌شکنی

من دلگیر می‌شوم ...

تو در همین خرده آئینه ها تکرار می‌شوی!

من می‌خندم

می‌گویم :

"تو همیشه ناشیانه ماهرانه ترین کارها را انجام می‌دهی ! "

می‌خندی ....

من عاشق خندیدنت می‌شوم

من اشتباه نمی‌کنم که آئینه را دست تو می‌سپارم

یا دل به تو می‌بندم ....

 

 "مهدیه لطیفی"


***

گزارش كوه پيمايي، جاده قديم امام زاده داود (ادامه مطلب)


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 13:50 توسط نيما| |

به من تکیه کن! من تمام هستی ام را دامنی می کنم تا تو سرت را بر آن بنهی! تمام روحم را آغوشی می سازم تا تو در آن از هراس بیاسایی! تمام نیرویی را که در دوست داشتن دارم دستی می کنم تا چهره و گیسویت را نوازش کند! تمام بودن خود را زانویی میکنم تا بر آن به خواب روی! خود را, تمام خود را به تو می سپارم تا هر چه بخواهی از آن بیاشامی, از آن برگیری, هر چه بخواهی از آن بسازی, هر گونه بخواهی باشم! از این لحظه مرا داشته باش...

"دكتر شريعتي"

******

طبيعت زيباي جاده امام زاده داود - تهران  (ادامه مطلب)


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 11:46 توسط نيما| |

من از معراج آسمانها می آیم ، همه‌ی طبقات آسمان را گشته ام ، در دل ستاره باران نیمه شبهای روشن و مهربان تابستان ، بر جاده کهکشان تاخته ام ، صحرای ابدیت را درنوردیده ام ، بال در بال فرشتگان ، در فضای پاک ملکوت شنا کرده ام ، با خدایان ، ایزدان با همه‌ی الهه های زیبای آسمان ، با همه ارواح جاویدی که در نیروانای روشن و بی وزش آرام یافته اند آشنا بوده ام. از هر جا ، از هر یک یادی ، یادگاری ، برایت آورده ام. از سیمای هر کدام زیباترین خط را ربوده ام ، از اندام هر یک نازنین طرح را گرفته‌ام ، از هر گلی ، افقی ، دریایی ، آسمانی ، چشم اندازی ، رنگی دزدیده ام ، و با دست و دامنی پر از خطها و رنگها و طرح های آن سوی این آسمان زمینی ، از معراج نیمه شبان تنهایی ، به دامان مهربان تو – ای دامن حریر مهتاب شبهای زندگی سیاه من – فرود آمده ام ، نشسته ام تا آن ودیعه ها که از آسمانها آورده ام در دامن تو ریزم .

"برگرفته از کتاب هبوط در کویر – دكتر علي شريعتي"

***

طبيعت زيباي شمال ، لنگرود - ليلاكوه (ادامه مطلب)

****

در نظر سنجي بهرتين كانال فارسي زبان ماهواره شركت كنيد


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 7:41 توسط نيما| |

  


سال نو مي‌شود. زمين نفسي دوباره مي‌كشد، برگ ها به رنگ در مي‌آيند، گل‌ها لبخند مي‌زنند و پرنده‌هاي خسته بر مي‌گردند. و در اين رويش سبز دوباره... من... تو... ما... كجا ايستاده‌اييم. سهم ما چيست؟... نقش ما چيست؟... پيوند ما در دوباره شدن با كيست؟... زمين سلامت مي‌كنيم و ابرها درودتان باد. چون هميشه اميدوار... سال نو مبارك.

فرا رسیدن نوروز باستانی، یادآور شکوه ایران و یگانه یادگار جمشید جم بر همه ایرانیان پاک پندار، راست گفتار و نیک کردار خجسته باد.

سالي خوب، سرشار از شادي و سربلندي براي همه دوستان خوبم آرزومندم.



* پرنده خار زار (در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 13:29 توسط نيما| |

منحنی قامتم، تابع ابروی توست

خط مجانب بر آن، طره گیسوی توست

حد رسیدن به او، مبهم و بی انتهاست

بازه تعریف دل، در حرم کوی توست

چون به عدد یک تویی من همه صفرها

آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست

پرتوی خورشید شد مشتق از آن روی تو

گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست

بی تو وجودم بود یک سری واگرا

ناحیه همگراش دایره روی توست

 /پروفسور هشترودی/


پي نوشت:

پروفسور محسن هشترودی از ریاضی‌دانان معاصر و برجسته ایران. (تولد: ۲۲ دی ۱۲۸۶ ، تبریز – وفات: ۱۳ شهریور ۱۳۵۵ ، تهران)

*************

بارش زيباي برف - تهران، ساعت 11 صبح امروز، 23 اسفند 89

**********

* کمر درد ناموسی! (ادامه مطلب)


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 9:17 توسط نيما| |

سالها مي‌گذرد و من از پنجره بيداري کوچه ياد تو را مي‌نگرم، مي‌پويم و چنان آرامم که کسي فکر نکرد زير خاکستر آرامش من چه هياهويي هست! عاشقي هم دردي ست! و من از لحظه ديدار تو مي‌دانستم که به اين درد شبي خواهم مرد! من از قصه زندگی‌ام نمی‌ترسم من از بی تو بودن، به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می‌ترسم. ای بهار زندگی ام، اکنون كه قلبم مالا مال از غم زندگیست، اکنون که پاهایم توان راه رفتن ندارد، بمان و باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را... باز هم آغوش گرمت را به من بگشا... باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده. بگذار در آغوشت دوباره آرامش را بدست آورم. بدان که قلب من هم شکسته. بدان که روحم از همه دردها خسته شده. این را بدان که با نگاه مهربانت غم برای همیشه مرا ترک خواهد کرد. مي‌خواهم شعري را بخاطر آورم، كه نه شعری، سطري. تصويري را. كه نه نقطه اي، رنگي، خاطره اي را. كه نه نتي، هجائي، آوازي را. هر آنچه مرا به يادم آورد. نه اين كه هستم، آنكه بودم. من در جائي كه انتظارش را نداري در انديشه و با خيال دوباره يافتنت منتظر ايستاده ام. آنكه بودي، نه اين كه هستي. مي‌داني؟ در اين ميان چيزي سخت فراموش شد:

« بايد كه عاشق باشيم، گرنه به هر چشم كه در ما بنگرند، پريشان حالي بيش نيستيم!»

ساده بگويم: گم شده‌اي، گم شده‌ام!

/منبع: اينترنت/

 

... اشكهايت را پاك كن، به من نگاه كن، به عمق چشمهايم... سوگند به زيبايي نخستين لبخندت كه هنوز پشت چشمهايم نقش خاطره بسته، "دوستت دارم".

** نازنين مريمم، سالروز شكفتنت مبارك **

**************


اندر حكايت خروس چهل تاج و يارانه ها! (ادامه مطلب)


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 9:42 توسط نيما| |

دور نشو
حتی برای یک روز
زیرا كه
زیرا كه
چگونه بگویم
یک روز زمانی طولانی است
برای انتظار من
چونان انتظار در ایستگاهی خالی
در حالی كه قطارها در جایی دیگر به خواب رفته اند!

تركم نكن
حتی برای ساعتی
چرا كه قطره های كوچک دلتنگی
به سوی هم خواهند دوید
و دود
به جستجوی آشیانه ای
در اندرون من انباشته می شود
تا نفس بر قلب شكست خورده ام ببندد!

آه!
خدا نكند كه رد پایت بر ساحل محو شود
و پلكانت در خلا پرپر زنند!
حتی ثانیه ای تركم نكن، دلبندترین!
چرا كه همان دم
آنقدر دور می شوی
كه آواره جهان شوم، سرگشته
تا بپرسم كه باز خواهی آمد
یا اینكه رهایم می كنی
تا بمیرم!

"پابلو نرودا"


دفتر عشق:
چشمهايم منتظر طلوع چشمان توست،
بیدار شو تا این چشمهايم برای ذوقی که سالها منتظر بود جشن شادی بر پا کند
و بگوید: دوستت دارد...


پ.ن: تعدادي كارت اينترنت هديه به دستم رسيده. دوستان تهراني كه از دايال آپ استفاده ميكنن در صورت نياز برام كامنت بذارن. (فقط شهر تهران).


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 7:7 توسط نيما| |

رود
قصیده‌ بامدادی را
در دلتای شب
مکرر می‌کند
و روز
از آخرین نفس شب پر انتظار
آغاز می‌شود
***
همه برگ و بهار
در سر انگشتان توست
هوای گسترده
در نقره انگشتانت می‌سوزد
و زلالی چشمه ساران
از باران و خورشید سیرآب می‌شود
***
زیباترین حرفت را بگو
شکنجه‌ي پنهان سکوتت را آشکار کن
و هراس مدار از آن که بگویند
ترانه بیهودگی نیست
چرا که عشق
حرفی بیهوده نیست
حتی بگذار آفتاب نیز برنیاید
به خاطر فردای ما اگر
بر ماش منتی است؛
چرا که عشق،
خود فرداست
خود همیشه است
***
بیشترین عشق جهان را به سوی تو می‌آورم
از معبر فریادها و حماسه ها
چراکه هیچ چیز در کنار
من
از تو عظیم تر نبوده است
که قلبت
چون پروانه‌ای
ظریف و کوچک و عاشق است
ای معشوقی که سرشار از زنانگی هستی
و به جنسیت خود غره‌ای
به خاطر عشقت!
ای صبور! ای پرستار!
ای مومن!
پیروزی تو میوه‌ي حقیقت توست
رگبارها و برفها را
توفان و آفتاب
آتش بیز را
به تحمل صبر
شکستی
باش تا میوه غرورت برسد
ای زنی که صبحانه خورشید در پیراهن توست،
پیروزی عشق نصیب تو باد!

(شبانه 10 - از مجموعه آيدا - درخت، خنجر و خاطره - "شاملوي بزرگ")


(در صورت تمايل ، شعر كامل را در "ادامه مطلب" بخوانيد)


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 13:49 توسط نيما| |

منتظر نباش
كه شبی بشنوی
از این دلبستگی های ساده، دل بریده‌ام
كه عزیز بارانی‌ام را
در جاده ای جا گذاشتم یا در آسمان ،
به ستاره‌ی دیگری سلام كردم
توقعی از تو ندارم اگر دوستم نداری!
در همان دامنه‌ی دور دریا بمان هر جور تو راحتی ...
باران زده من
همین سو سوی تو از آن سوی پرده‌ی دوری
برای روشن كردن اتاق تنهایی‌ام كافیست
من كه این جا كاری نمی‌كنم فقط
گهگاه دوست داشتنت را در دفترم حك می‌كنم
همین...
این كار هم كه نور نمی‌خواهد
شايد به حرفهایم می‌خندی
و شايد باور نداري
اما كاش ميدانستي كه من با تو صادقم
كاش ميدانستي كه من واقعا دلم برايت تنگ مي‌شود
كاش ميدانستي كه من چقدر دوستت دارم
و

كاش ميدانستي كه من هنوز بخاطر تو به همه مريمها سلام ميكنم!


دفتر عشق 1:
چه شغل عجیبی! شروع هفته تو را می بینم، باقی هفته به خاموش کردن خودم در اتاقم مشغولم...! "شمس لنگرودی"


دفتر عشق 2:
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي تا من بر سکوت نگاه تو رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم... اي کاش مي دانستي ...

نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 13:44 توسط نيما| |

دیشب بیاد تو
هفت آسمان را
به جستجوی ستاره ات
بوییدم ...
سرت را روی شانه ام بگذار
دیگر برایت
نه حافظ می‌خوانم
نه شمس
نه حتی سهراب
فقط تو ...
شعر تو را خواهم گفت ...

منبع: اينترنت


دفتر عشق:
پرسید چون دوسـتم داری بهم نیاز داری؟
یا چون بهـــــم نیاز داری دوســـتم داری؟
گفتم چون دوســــــتت دارم بی نــــیازم...


امروز نوشت:
گفتم صبر ميكنم تا دوباره مهربان شوي. يادت هست؟؟ آسان نبود... اما گذشت... روزهاي سختي را پشت سر گذاشتم كه كاش هيچوقت ديگر تكرار نمي شد. اما ديشب بعد از گذشت روزها و ماهها دوباره مهرباني را از چشمهايت خواندم...
وقتي كه سرم را روي پاهايت ميگذارم و انگشتان نوازشگرت لاي موهايم به حركت درمي آيد.. حس آرامشي را درمي يابم كه آنرا با هيچ چيز در اين كره خاكي عوض نميكنم.
نازنينم... زندگي آنقدر ابدي نيست كه هر روز بتوان مهربان بودن را به فردا انداخت.
دوستت دارم...

نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 9:17 توسط نيما| |

Design By : nightSelect.com